به نام خدایی که هیچ وقت منو تنها نذاشت 
سلام سلام سلام.....
به دوستای گلم که هنوز ما رو فراموش نکردن
میدوارم همتون شاد و سر حال باشید . من یه معذرت خواهی به همتون بدهکارم چون نتونستم اپ کنم .
راستش نه وقت اپ کردنو دارم نه دلم میاد که ازتون خداحافظی کنم و وبلاگمو بذارم کنار٬ راستش صبر کردم تا الان یعنی سال جدید و خواستم اپ جدیدم توی سال جدید باشه نمیدونم دیگه چی باید بگم .
همینو میگم که امیدوارم بازم منو ببخشید و امیدوارم سال خوبی رو داشته باشید .
التماس دعا دارم از همتون
همیشه شاد باشید ![]()
قربون همیشگی شما لینا
*****************************![]()
پشیمانی
مرد جوانی ٬از دانشکده فارغ التحصیل شد ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت٬شیشه های یک نمایشگاهبه سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل ارزو می کرد که روزی صاحب ان ماشین شود . مرد جوان ٬از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ان ماشین را بایش بخرد . او می دانست که پدرش توانایی خرید ان را دارد .بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اطاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به دست او داد . پسر٬ کنجکاو ولی نا امید جعبه را گشود و در ان یک انجیل زیبا ٬ روی ان نام او طلا کوب شده بود ٬ یافت . با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت:باتمام مال و دارایی که داری یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد . سالها گذشت و مرد جوان د کار و تجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده . یک روز به این فکر افتاد که پدرش حتما خیلی پیر شده و باید سری به او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود . اما قبل از اینکه اقدامی بکند ٬تلگرافی به دستش رسید که خبر فوت پدر در ان بود و حاکی از این بود که پدر٬تمام اموال خود را به او بخشیده است . بنا بر این لازم بود فورا خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی کند .
هنگامی که به خانه پدر رسید . در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد . اوراق و کاغذ های پدر را گشت و انها را بررسی کرد و در انجا همان انجیل قدیمی را باز یافت . در حالیکه اشک می ریخت انجیل را بازکرد و صفحات ان را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد ان پیدا کرد . د کنار ان یک بر چسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت . ردی بر چسب٬ تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی ان نوشته شده بود :تمام مبلغ پرداخت شده است.
....... چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم ٬ فقط برای اینکه به ان صورتی که انتظار داریم ٬ رخ نداده اند ؟؟!!!!

گفتگو با خدا
گفتم :خدای من دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پرواز دغدغه های دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت ارام برایت بگویم و بگریم در ان لحظات شانه های تو کجا بود ؟
_ گفت:عزیز تر از هر چه هست ! تو نه تنها در ان لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی من انی خودم را از تو دریغ نکردم . من همچون عاشقی که به معشوق خود می نگرد با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
_ گفتم :پس چرا راضی شدی من برای ان همه دلتنگی ان گونه زار بگریم؟
_گفت : عزیزتر از هرچه هست !اشک تنها قطره ای است که قبل از انکه فرود اید عروج می کند . اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی اسمان . چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود
_گفتم: پس چرا این همه درد در دلم انباشتی ؟
_گفت: روزی ات دادم تا صدایم کنی .چیزی نگفتی پناهت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی بارها برایت گل فرستادم کلامی نگفتی . می خواستم برایم سخن بگویی . اخه تو بنده من بودی و چاره ای نبود جز نزول درد . زیرا تو اینکونه شد تا صدایم کردی
_گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
_گفت: اول بار که گفتی "خدا" انچنان به شوق امدم که حیفم امد بار دگر "خدا خدای " تو را نشنوم . تو باز گفتی "خدا" و من مشتاق تر برای گفتن خدای دیگر تو . من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر "خد" گفتن اصرار می کنی همان بار شفایت می دادم
_گفتم : مهربان ترین خدا دوست میدارمت
_گفت:عزیز تر از هرچه هست ! مـــــــــــــــــــــن دوست تـــــــــــــــــــــر مــــــــــــــــــیدارمت

شکسپیر میگه :کسی را که دوست داری رهایش کن اگر سوی تو برگشت از ان توست و اگر بر نگشت از اول برای تو نبوده
*******************************![]()
بدان که همیشه غمگین ترین لحظات را عزیزترین کسانمان به ما هدیه می کنند
****************************![]()
خوشبختی و سعادت رویدادهایی هستند که در طول سفر تجربه میشوند نه هنگام رسیدن به مقصد
****************************![]()
وقتی که ناراحتی از اینکه به چیزی که میخواستید نرسیدی ٬بنشین و خوشحال باش زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست
*****************************![]()

عشق
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ جواب داد:دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم.دختر گفت:تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟ پسر گفت:من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم .گفت:ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی.پسر جواب داد:باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی،دوست داشتنی هستی،با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت، دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره عشق دلیل میخواد؟ نه!معلومه كه نه!!پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میرهاین هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارمولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارمسرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب

انسان عاقل به این خاطر سکوت می کند که می بیند شمع به خاطر زبان دراز می سوزد

احساس می کنم اپم طولانیه ولی خوب چون یه مدت طولانی نبودم و بعد از این هم ممکنه زیاد نتونم اپ کنم پس بهتره که باشه
در هر صورت دوستای گلم امیدوارم خوشتون بیاد و قابل دونسته باشید و خونده باشید
راستی چند نفر گفته بودن این داستانهارو از کجا کپی میکنم میذارم اینجا . باید بگم از جایی کپی نمیکنم من مطالبی رو که توی مجله ها و داستانهایی رو که قشنگ باشن رو اینجا مینویسم شاید اینم یه جور کپی کردن باشه ولی منظورم اینه که از نت کپی بر نمیدارم و زحمت نوشتنش رو میکشم. من اگه میخواستم اونجوری کپی کنم خر روز اپ میکردم چون وقتی نمیبره در هر صورت این نوشته ها هم به نظر خودم قشنگه هم اموزنده و حرف دل خیلی ها و اتفاقایی هست که هر کسی ممکنه تو زندگیش داشته باشه و کلا حقیقت زندگیه حیفه که کسی نخونه هرچند شاید خیلی هاش تکرای باشه براتون ولی من شخصا نظرم اینه که ارزش چند بار خوندنو داره چون خیلی چیزا رو به ادم یاد میده
خوب دوستای گلم انشاالله که سال خوبی رو شروع کنید
عید رو به همتون تبریک میگم و از ته دل ارزو میکنم همتون همیشه شاد باشید و سلامت و عید بهتون خوش بگذره
![]()
عیدتون مبارک ![]()
![]()
![]()

برای ما هم دعا کنین
امیدوارم زندگی موفقی داشته باشید ![]()
لــــــينا![]()
عـــــــــــــيد نــــــــــــــــــــــوروزمبــــــــــــارک
به نام خدایی که هیچ وقت تنهامون نمی ذاره
سلام به همه ی دوستای خوبم
خیلی خوشحالم که دوستای بامعرفتی دارم میدونم بیمعرفتی از من بود ولی بچه ها ببخشید به خدا من نمیتونم زیاد بیام نت
اصلا وقت ندارم . هفته ای یه بار میام اونم واسه کارای تحقیق بچه ها خیلی خوشحالم کردین که هنوزم منو قابل دونستین
راستش زیاد نمیتونم اپلود کنم از این به بعد اپلود میکنم ولی خیلی کم
من الان نمیتون بیام و بهتون بگم که اپلود کردم امیدوارم خودتون بخونید
هروقت اپ کردم خبرتون می کنم
خیلی ممنون از دوستای گلم و تشکر از معرفتتون
خیلی دوستتون دارم ![]()
قربون تمام شما لینا ![]()
به نام تک ستاره قلبم 
خانه
نجار مسنی که در شرف بازنشستگی بود ٫ به رییسش گفت: قصد دارد که کار ساختن خانه را کنار بگذارد و باقی زندگی را در محیطی اسوده در کنار خانواده اش سپری کند . رییس بسیار متاسف شد از اینکه می دید کارمند خوبی را از دست می دهد . به او پیشنهاد کرد که فقط یک خانه دیگر با سلیقه خودش به عنوان اخرین کارش بسازد . نجار با دلی ناراضی پذیرفت. او اخرین خانه را با بی حوصلگی و ابزاری نامرغوب بدون استفاده از مهارت هایی که داشت به اتمام رساند٫ وقتی ساختن خانه تمام شد ٫ رییس کلید خانه را به نجار تقدیم کرد و گفت این خانه هدیه من به توست !!! نجار در نهایت بهت و ناباوری با خود گفت : چه حیف! اگر میدانستم که قرار است این خانه مال خودم باشد ٫ ان را بهتر می ساختم .
ما هر روز در حال ساختن خانه زندگی مان هستیم ولی اغلب کمترین تلاش را برای ساختنش می کنیم . در نهایت با کمال ناباوری در می یابیم که باید در خانه ای که خودمان ساخته ایم زندگی کنیم که اگر می توانستیم ان را دوباره بسازیم حتما بهتر از گذشته عمل می کردیم اما راه بازگشتی وجود ندارد . ما نجار خانه زندگی مان هستیم . نگاه ما و تصمیماتی که در امروز می گیریم ٫ خانهی فردای ما را می سازد .

فنجان قهوه
گروهی از دانشجویان که چند سالی از فارغ التحصیلی انها می گذشت و هرکدام موقعیت مناسبی داشتند ٫ برای ملاقات استاد قدیمی دانشگاهشان دور هم جمع شدند . بعد از گذشت زمان کوتاهی از دیدارشان شکایت در مورد مشکلات کار و زندگی اغاز شد ٫ در همین حین استاد با سینی پر از فنجانهای قهوه وارد شد . فنجان ها متفاوت بودند . چینی ٬ پلاستیکی٬ شیشه ای ٬ بعضی گران و بعضی ارزان . وقتی هر یک از انها یک فنجان قهوه برداشتند استاد گفت: اگر توجه کنید تمام فنجانهای گران قیمت و زیبا برداشته شدند و فنجانهای ارزان و ساده باقی ماندند . چیزی که همه شما می خواهید قهوه است نه فنجان ولی همه شما اگاهانه به سراغ بهترین فنجان رفتید و همین منبع مشکلات و تنش های شما در زندگی است . اگر زندگی قهوه باشد ٬شغل۲پول٬و موقعیت فنجان هستند . اینها همه ابزاری برای به جریان انداختن زندگی هستند ولی ماهیت زندگی تغییر نمیکند . گاهی اوقات با تمرکز کردن بر شکل ظاهری فنجان٬لذت نوشیدن قهوه را از دست میدهیم . پس نگذاریم ظاهر فنجان ما را از قهوه درون ان غافل کند .

غرور
دیوژن که به خاطر روش خاص زندگی اش همهی مردم شهر او را می شناختند ٬ یک روز در حالی که داشت از روی پل باریکی می گذشت با شخص ثروتمندی مواجه شد که غیر از ثروتش امتیاز دیگری نسبت به دیگران نداشت . یکی از ان دو باید کنار می رفت تا دیگری بتواند رد شود٫ مرد ثروتمند گفت :من کنار نمی روم تا یک ولگرد رد شود ٬ دیوژن خود را کنار کشید و گفت: اما من این کار را می کنم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
****************![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سم
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهرش رفت ولی هرگز نمی توانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جر و بحث می کردند . عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی رفت که دوست صمیمی پدرش بود و از او تقاضا کرد تا سمی بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد !داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود ٬ همه به او شک خواهند کرد ٬ ژس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از ان را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مهربانی و مدارا کند تا کسی به او شک نکند . دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه بر گشت و هر روز مقداری از ان را در غذای مادر شوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد . هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس ٬ اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا انجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت :اقای دکتر دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم . حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد بمیرد ٬ خواهش میکنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند . داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ٬نگران نباش . ان معجونی که به تو دادم سم نبود ٬بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است .![]()

سلام بچه ها خوبین خوشین![]()
اول اینکه ممنون از نظرات و مثل همیشه پیشنهادتون دوم اینکه امتحانام تموم شد و خدارو شکر قبول شدم![]()
![]()
اپ کردم ولی فکر نکنم بتونم همتونو خبر کنم اخه دارم میرم ایران نمیتونم وقت نمیکنم
اومدم ازتون معذرت خواهی کنم از کسانیکه نتونستم جوابشونو بدم و خبرشون کنم امیدوارم ببخشن انشاالله جبران میکنم
سه ماه تابستون نیستم و اپ هم نمیکنم یعنی نمیتونم اپ کنم
اخه اینتر نت در دسترس ندارم
امیدوارم تعطیلات خوش بگذره و بازم شرمنده به خاطر همه چی
دوستتون دارم قربان شما لینا
به نام انکه گریاند ابرها را تا بخنداند گل هارا
مامان زرنگ
خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ٫ به محل تحصیل او یعنی لندن امده بود . او در انجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر به نام ویکی زندگی می کند . کاری از دست خانم حمیدی بر نمی امد واز طرفی هم اتاق مسعود خیلی خوشگل بود . او به رابطه میان ان دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد ....٫ مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت: من می دانم که شما چه فکری می کنید ٫ اما من به شما اطمینان می دهم که من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم ! حدود یک هفته بعد ٫ ویکی پیش مسعود امد و گفت : از وقتی که مادرت از اینجا رفته قندان نقره ای من گم شده تو فکر نمیکنی که او قندان را بر داشته باشد ؟ مسعود گفت: خب من شک دارم ولی برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد . او در ایمیل خود نوشت : مادر عزیزم من نمیگم که شما قندان را از خانه من برداشته اید و در ضمن نمیگم که شما ان را بر نداشتید ٫ اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده ............. با عشق مسعود روز بعد مسعود یک ایمیل به این مضنون از مادرش دریافت نمود : پسر عزیزم من نمیگم تو با ویکی رابطه داری ! و در ضمن نمیگم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ٫ حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود . با عشق مامان

کسی دو خط موازی روی تخته سیاه کشید خط اولی به دومی گفت ما میتونیم زندگی خوبی داشته باشیم ...! دومی قلبش تپید و لرزان گفت بهترین زندگی ...! در همان زمان معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ گاه به یکدیگر نمی رسند مگر اینکه یکی از انها برای رسیدن به دیگری خود را بشکند .
گویند زندگی جدولی است که جایزه پر کردنش مرگ است ................. کاش می دانستم خانه های این جدول را با چه کلماتی پر کنم ................... صداقت٬محبت٬عاطفه٬گذشت٬دوستی یا عشق !!!!!
مادرم می گفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزاران شب حالا هزار شب پشیمانم که چرا یک شب عاشق نبوده ام !!!

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث ریختن
اشکهای تو نمیشد .


نمره بیست
در گذشته نمره بیست مثل جواهر ارزش داشت . و راحت و اسان به دانش اموزان داده نمی شد . کسانی که این نمره را دریافت می کردند حقیقتا بیش از این نمره معلوملت داشتند و به راستی شایستع این افتخار عظیم بودند . همه شاگردان قدیمی می دانند که انشای کمتر از ده خط را هیچ معلمی قبولی نمی داد و محصلینی بودند که از این درس تجدید و یا رد می شدند . یک بار در یکی از دبیرستان به عنوان موضوع انشا اینمطلب داده شد که ((شجاعت یعنی چه؟)) محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود :((شجاعت یعنی این)) و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته بود ! اما برگهی ان جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه او نمره بیست دادند . چه خوب گفته اند که :( کم گوی و گزیده گون چون در)
دو فرشته مسافر
دو فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندی توقف کردند تا شب را در انجا بگذرانند . ان خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند فرشته ها شب را داخل مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند ٬ بلکه به انها فضای کوچکی از زیر زمین خانه را اختصاص دادند . همانطور که فرشته ها مشغول اماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند ٬فرشته پیرتز سوراخی در دیوار دید و روی ان را پوشاند . فرشته جوانتر علت را پرسید و او گفت : چیز ها همیشه انطوری نیستند که به نظر می رسند . شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشائرز بسیار فقیری رفتند . پس از صرف غذای مختصری که داشتند ٬ان زوج رختخواب خودشان را در اختیار فرشته ها قرار دادند ٬تا شب را راحت بخوابند . صبح روز بعد فرشته ها ان زن و شوهر را گریان دیدند . تنها گاوشان که شیرش تنها درامدشان بود ٬در مزرعه مرده بود . فرشته جوانتر به خشم امد و به فرشته پیرتر گفت :چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ مرد اولی همه چیز داشت . با این حال تو کمکش کردی . خانواده دومی چیزی نداشت اما همان را هم با ما تقسیم کردند و با این حال تو گذاشتی گاوشان بمیرد؟ فرشته پیرتر پاسخ داد : چیزها همیشه انطور که به نظر میرسند نیستند . ٬.... شبی که ما در زیر زمین ان عمارت بودیم متوجه شدم که در سوراخ دیوار طلا پنهان کرده اند . از انجا که صاحبخانه بخیل بود و مایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود ٬من سوراخ را بستم و مهر کردم تا دستش به ان طلا نرسد . ... شب گذشته که در رختخواب کشاورز خوابیده بودم ٬فرشته مرگ به سراغ همسرش امد و من در ازای ان گاو را به او دادم . بارها چیزها همیشه انطور که به نظر می رسند نیستند . هنگامی که اوضاع بر وفق مراد نیست اگر ایمان داشته باشید ٬ باید توکل کنید و بدانید که همواره هرچه پیش اید به نفع شماست . فقط ممکن است تا مدتها حکمتش را نفهمید .

دوستتون دارم ![]()

![]()
![]()
فعلا بای تا اخر امتحانا ازتون ممنون بازم به خاطر لطفتون
سلام سلام سلام
خجالت میکشم سلام کنم بچه ها. خودتون میدونین تازگیا زیاد نتونستم بیام نت ایندفعه مشکلم کامپیوتر و نت نبود خودم نتونستم بیام . خیلی وقته نه بهتون سر زدم نه اپ کردم ،دیگه باید فهمیده باشین من یه ما یه ماه اپ میکنم
البته بچه ها خداییش تقصیر من نیست خوب چیکار کنم . چند وقت اخیر خواستم و وقت داشتم اپ کنم ولی نکردم و گفتم تا نوروز صبر میکنم و بچه ها من بهتون قول داده بودم به تک تکتون سر بزنم چشم این کار میکنم چون خیلی از دوستان اپ کردن و دعوتم کردن ولی پیششون نرفتم امیدوارم به بزرگی خودشون ببخشند . حالا هم دارم اپ میکنم برای نوروز و سال جدیدمون .
سال جدید رو به همه تبریک میگم و سال خوشی رو براتون ارزو دارم انشاالله که تعطیلات خوش بگذره
* با ارزوی موفقیت برای همتون لینا*![]()

*خوشبختی و سعادت رویدادهایی هستند که در طول سفر تجربه می شوند نه هنگام رسیدن به مقصد
*همیشه خودت رو جای دیگران بذار اگر حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا دیگران رو هم می ازاره
*شادترین افراد نزد ما بهترین چیزها رو ندارن اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن
*هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده نشکنه ، ولی حد اقل میتونیم یادش بدیم که وقتی شکست لبه های تیزش دست اونی رو که شکسته نبره
*از کسی که دوسش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی که دوست داره بی تفاوت عبور نکن چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه
** تا توانی ساده و یکرنگ باش قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است **

بیکاری فرشته
مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای انان نگاه می گند هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ،باز می کنند و انها را داخل جعبه هایی میگذارند . مرد از فرشته ای پرسید :شما دارید چه کار می کنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، جواب داد اینجا بخش دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت می رسند به خداوند تحویل می دهیم . مرد کمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می گذارند و انها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید شما ها چه کار میکنید ؟ ، یکی از فرشتگان با عجله گفت اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین میفرستیم . مرد کمی جلوتر رفت و فرشته ای را دید که بیکار نشسته !!!! مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چه کار میکنی و چرا بیکاری؟ فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب تصدیق دعا بفرستند ولی تنها عده کمی جواب می دهند . مرد از فرشته پرسید :مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند ؟؟! فرشته پاسخ داد : بسیار ساده است ، فقط کافیست بگویند : خدایا متشکریم

ما واقعا چقدر فقیر هستیم
روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک دهبرد تا به او نشان دهد مردمی که در انجا زندگی میکنند چقدر فقیر هستند . انها یک روز و یک شب را در خانه محقر روستایی به سر بردند . در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟ پسر پاسخ داد : عالی بود پدر ! پدر پرسید ایا به زندگی انها توجه کردی ؟ پسر پاسخ داد : فکر می کنم ! و پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ ، پر کمی اندیشید و بعد به ارامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و انها چهار تا ، ما در حیاطمان یک فواره داریم و انها رودخانهای دارند که نهایت ندارد ، ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و انها ستارگان را دارند،حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ انها بی انتهاست ! در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند امده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستم!!!!!!!!




بچه ها شرمنده اگه نتونستم خبرتون کنم خیلی دوستتون دارم و از همتون ممنون به خاطر لطفی که بهم دارین
انشاالله سال خوبی در پیشرو داشته باشین ![]()
به نام خدای عاشقان
هر دل در این جهان به کسی مبتلا شود خوشا
دلی که عاشق ذات خدا شود
سلاااااام به دوستان گلم . بالاخره اپ کردم هرچند خیلی خیلی دیر شد این دفعه البته دلیل داره هاااااا
اولا به خاطر امتحانا بود که نمیذاشتن اپ کنم دوما به خاطر خود کامپیوتر که ویرووسی بود سوم هم به خاطر اینتر نت. من خیلی وقته نت نبودم واسه همین نه میتونستم جوابتوننو بدم نه میتونستم اپ کنم نه هیچ چیز دیگه ای تازه الانم که هستم موندم چرا نت قطع نمیشه اخه تند تند دی سی میشه خوب خدارو شکر فعلا که هستم . بچه ها شرمنده که دیر شد و جوابتونو نمیدادم . سعی کردم یه چیزی اپ کنم خوشتون بیاد امیدوارم اینطور بشه . اگه کم و کسری چیزی بود خیلی خیلی شرمنده و معذرت میخوام
و در اخر از همه دوستانی که به من لطف دارند و از همه کسانی که با نظرات و راهنما یی هاشون خوشحالم می کنن خیلی خیلی ممنونم و همچنین از دوستان خوبی که همیشه باهام بودن واقعا تشکر میکنم
راستی بچه ها از اونایی که نظر دادن و خیلی دیر جوابشونو دادم یا اصلا ندادم خیلی خیلی معذرت میخوام و همچنین اگه نتونستم همتونو از اپم با خبر کنم بازم ببخشید
انشاالله که همیشه موفق باشین قربان شما لینا

اتش امید

![]()
***********************![]()
***********************![]()
***********************![]()
***********************![]()
************************![]()


![]()
در اخر هم ولنتاین همه عاشقا مبارک ![]()
![]()
البته پیشاپیش![]()
سلام بچه ها به خدا باز بد جور گیرم فعلا نمیتونم بیام سر فزصت میام و اپ همونو میبینم قربون همتون از اپاتون خبرم کنبن میام حتما البته با تاخیر ولی خداییش قول میدم که میام فعلا بای تا بعد ![]()
اومدم تند تند یه چیزی بگم و برم چون زیاد نمیتونم باشم . راستش دلیل اینکه من خیلی وقته نه اپ کردم نه جواب کسی رو دادم اینه که نمیتونم بیام نت یعنی اینترنت قطع هستش و کامپیوتر ویرووسی اصلا نمیشه کاری کرد باید کلا عوض بشه . الانم که هستم به زور اینترنت وصل شده اخه همش دی سی میشه الانم تند تند دارم مینویسم که یه وقت قطع نشه چون دیگه تا چند ساعت کانکت نمیشه
خوب در هر صورت از همه دوستانی که نظر دادن و جوابشونو ندادم خیلی خیلی معذرت میخوام و شرمنده همشون هستم البته من نظراتتون رو از توی کامپیوتر مدرسه خوندم اینجا نمیشه اینجا منظورم خونه هست . خوب امیدوارم که هرچه زودتر درست بشه و بتونم بیام و جواب همتونو بدم البته امیدوارم . خوب فعلا من رفتم خوش بگذره عزیزان موفق باشین .
![]()
قربون شما لینا![]()

خدایا عاشقان را با غم عشق اشنا کن
ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
خدایا بی پناهم ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است ببین غرق گناهم
چو نیلوفر عاشقانه چنان می پیچم به پای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
به دست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به اه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را که پذیرد
دعای پاک
لوییز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است ونمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا ماندهاند .
جان لانک هاوس با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند . زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت اقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می اورم . مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی ان دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین خانم چه میخواهد خرید این خانم با من . خواربار فروش با اکراه گفت لازم نیست خودم میدهم . لیست خریدت کو؟ لوییز گفت اینجاست . لیت را بگذار روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر لوییز با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی در اورد و چیزی رویش نوشت و ان را روی کفه ترازو گذاشت . همه با تعجب دیدند کفه ی پایین رفت . خواربار فروش باورش نشد . مشتری از سر رضایت لبخندی زد . مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد . کفه ی ترازو برابر نشد انقدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی ان چه نوشته شده است
کاغذ لیست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود : ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت ان را بر اورده کن مغازه دار با بهت جنس ها را به لوییز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد . لوییز خداحافظی کرد و رفت فقط اوست که میداند وزن دعای پاک چقدر است


سلام سلام سلام
کی جز عسل خانوم میدونست شنبه ۸ دی تولدمه؟ ![]()
ها ها ها؟
حوصله جشن و ریخت و پاش نداشتم شرمنده تازه وسط امتحان وقت هم نداشتم شما به بزرگی خودتون ببخشید
انشاالله ۱۲۰ ساله بشم
مرسی عسل جون ادرسی ازت نداشتم که بیام تشکر کنم اگه اومدی ببین ![]()
شدم ۱۶ ساله
خوب بچه های خوب بیشتر از این وقت ندارم به خدا امتحان دارم باید برم. دانش اموزان عزیز درکم میکنن مگه نه؟
با ارزوی موفقیت برای همتون انشاالله که خوب بدین امتحاناتونو
فعلا بای بای ![]()

سعی کن در زندگی همیشه تنها باشی زیرا تنها به دنیا امده ای و تنها از دنیا خواهی رفت بگذار عظمت عشق را درک نکنی زیرا ازارت می دهد و هستی تو را نابود می کند بگذار گرمی عشق را هرگز درک نکنی زیرا به خاکستر وجودت نیز رحم نخواهد کرد
اگر من وتو برگ بودیم هنگام خزان زودتر از تو می شکستم و می افتادم تا زمانی که تو می شکنی در اغوشت گیرم
کاش دزدان عاشقی را از وجودم می ربودند تا دگر محتاج چشمان سیاه او نباشم ان کسی که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود دیدمش عشق را تعارف به یک بیگانه کرد عشق را الوده کرد


خوبین؟ ببخشید که اپ نکردم اخه وقت نمیکنم
ببخشیدا اخه خیلی درسخونم واسه همین ![]()
خوب رز گلای من ( عیدتون مبارک) انشا الله عید رو خوش بگذرونید
فعلا خداحافظ تااااااااااا سلام بعدی
اینم تقدیم به رز گلای من ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
انشا الله عید رو خوش بگذرونید

vali az in be bad dige moalema daran dars midano kholase bayad emsal khar bezanim ke az ma baide makhsoosan mano taniya darsaye emsal khodaeesh sakhte makhsoosan intor ke migan zistemoon khob man dige daram cherto pert migam beram behtare
rasti mamnoon az nazaraye nazetoon ghorbune hamegi bazam nazar bedin dar ta darbare khoobio badie webam ye chizi dastgiram beshe mamnoon az oonai ke rahnamim kardan ke chejori webam behtar mishe va hamchenin mamnoon az oonai ke inkaro mikonam va nazareshoono roorast migan
felan bye bye ta
nemidoonam ke
اونوقت می فهمی عاشقی گریه داره نه خنده![]()
![]()
![]()

سخت است درد خود را از دیگران شنیدن از عاشقی نگفتن از عشق دل بریدن سخت است مهربانی از اشنا ندیدن یک بار دل سپردن صد بار بریدن![]()
![]()
کاش مي دانستم بعد از مرگم اولين اشک از چشمان چه کسي جاري مي شود و آخرين سياهپوش که مرا به فراموشي ميسپارد چه کسي خواهد بود ![]()
![]()
![]()
تورو با خودم غریبه از خودم جدا می بینم خودمو پر از ترانه تورو بی صدا می بینم من سر گردونه ساده تورو صادق می دونستم این برام شکست اما تورو عاشق می دونستم او همیشه با محبت برای من دیگه نیستی نگو صادقی به عشقت اخه چشمات میگه نیستی

برو هرجا که می خواهی خدا پشت پناه تو ![]()
به رسم کهنه اشک می ریزم به راه تو ![]()
ندارم جز این هدیه ای تقدیم چشمانت ![]()
ببین با دست خالی باز گشت این روح سیاه تو ![]()
بسوز ای دل به اتش به جرم عاشقیهایت ![]()
به یک بیگانه دل بستی همین بود اشتباه تو ![]()

دوست ندارم که بگویم دوستت دارم
دوست دارم که بدانی دوستت دارم

gghorbune hamegi lina
خواهان کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی خواهان کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی
شاد باش و شادی ببخش دنیا ارزش غصه خوردن نداره
شاید اولین کسی که گفت کوه به کوه نمیرسه نمی دانست که برای رسیدن باید کوه بود

الهی صد ساله بشه، عشق قشنگت عزیزم
اما یه قول بهم بده ،یارت رو تنها نزاری
که مثل من اسیر بشه، اواره از خونه بشه
منم یه قول بهت میدم، یه روز فراموشت کنم
قلبمو سنگیش بکنم ، عشقت رو خاکستر کنم
اگه یه روز خواستی گلم کسی رو نفرینش کنی
بگو که مثل من بشه ، زجر جدایی بکشه



یه دوست کسی هست که اهنگ قلبت رو می دونه و میتونه وقتی کلمات رو فراموش می کنی اونارو واست بخونه
افرادی هستند که تو را می ازارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را ازرده دوباره اعتماد نکنی
اونکه عاشق بود عمری از جدا شدن می ترسید همه هراسش و ترسش به دروغش نمی ارزید چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت وقتی قد یه سوزن به وفا نکردیم عادت
چه سخته وقتی ادم نتونه بناله چه سخته وقتی باید جای گریه بخندی چه سخته وقتی اشکات واسه مردم یه سواله
کهنه فروش داد می زد کفش کهنه می خریم شلوار کهنه مش خریم سماور شکسته می خریم بی اختیار داد زدم قلب شکسته هم می خری ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

فلسفه به من اموخت که هرگز عاشق نشوم اما هیچ فلسفه ای نمی دانست تو لایق انی که عاشقت باشم
اونی رو که باهاش خندیدی رو می تونی فراموش کنی اما اونی رو که باهاش گریه کردی رو نمی تونی فراموش کنی
می دونی قشنگیه زیر بارون راه رفتن چیه؟ به اینکه دیگه کسی اشکا تو نمی بینه
وقتی تو رو از دست دادم اشکی نریختم چون تمام اشکهایم را برای بدست اوردنت ریخته بودم
همیشه سعی کن شاد به هدف برسی نه اینکه به هدف برسی تا شاد شوی

روی تخته سنگی نوشته شده بود اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر ان نوشتم باید صبر
کرد برای بار دوم که از انجا گذر کردم زیر نوشته من نوشته شده بود اگه صبر نداشت چه کند؟ من
با بی حوصلگی نوشتم بمیرد بهتر است برای بار سوم که از انجا عبور کردم انتظار داشتم زیر
نوشته من نوشته ای باشد اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم !!!!!!!!!!

قلبم همیشه برای تو فقط تورو خدا مواظبش باش یه وقت گمش نکنی ![]()
![]()
![]()
![]()
